|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط غریبه آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
اي كاش وقتي نگاهم مي كردي چشمانم را مي بستم اي كاش وقتي لبخند مي زدي سراسر وجودم غرق در شادي نمي شد اما....واي بر من واي بر من كه چشمانم را گشودم ونگاه هاي معصوم و شيرينت را به تماشا نشستم واي بر من كه با لبخند هايت , لبخند زدم وبا شنيدن صدايت معرفت را شناختم واي بر من كه دل را اسير عشقي نابود نشدني كردم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط غریبه آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام خدمت همه ي كساني كه با احساس زندگي كرده اند سلام به همه ي كساني كه قلبشان زيباست دوستان عزيز كه دل نوشته هاي من رو مي خونيد; دوست دارم بدونيد كه اين نوشته ها در عين سادگي حرف هاي نا گفته ي دل منه امیدوارم خوشتون بیاد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط غریبه آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط غریبه آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
من از مردم همين شهرم از ديار مردماني هستم كه گاه سنگدل و گاه با احساس اند گاه دل مي شكنند وگاه عشق مي ورزند من از ميان همين مردم آمده ام من در ميان همين مردم زندگي كرده ام تنها تفاوت من اين است كه هيچگاه كينه و نفرت را در دلم جاي ندادم طعم دل شكستن را نمي دانم تنها تفاوت من اين است كه ميفهمم آنچه را نبايد فهميد و درك ميكنم تمام نا گفته هاي قلبهاي شكسته را تنها تفاوت من اين است كه بدون عشق زندگي نميكنم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط غریبه آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
مينويسم براي تو گرچه ميدانم شايد هيچگاه نخواني آنچه را برايت نوشتم وشايد هچگاه نفهمي كه چگونه قلبم را تسخير كردي مرا از خود خالي كردي ومن لبريز از تو شدم با چشمان تو مي ديدم و با نگاه تو زندگي ميكردم با لبخند هاي تو مسرور مي شدم و با اشكهاي تو خاموش تمام زنگي ام رنگ تو را گرفته چشمهايم جز تو نمي بيند و نخواهد ديد زيرا از روزي كه چهره ي معصوم تو را ديده اند طاقت ديدن اين انسانهاي پر نيرنگ وريا را ندارند من روياي با تو بودن را به واقعيت بي تو بودن ترجيح ميدهم من روياي با تو زندگي كردن را به واقعيت اين انسانهاي بي احساس ترجيح ميدهم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط غریبه آشنا
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط غریبه آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
در ميان نگاه هاي سرزنش بار در ميان قلب هاي سنگ و بي احساس در ميان سخنان بيهوده من از عشق تو سخن گفتم آري من ازعشق تو سخن گفتم وبه كلمات معنا بخشيدم من با عشق تو از همه ي اين دغدغه ها رها شدم آزاد شدم از اين هياهوها و اوج گرفتم ولي افسوس.... افسوس كه نمي دانستم عشق تو مرا به زندان اسارت خود ميكشد افسوس كه نمي دانستم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط غریبه آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
من از همه ي دلهره ها عبور كردم ,از تمام سختي ها ولي دلهره ي بي تو بودن وجودم را به نابودي ميكشاند بي تو زندگي كردن سخت نيست بي تو زندگي كردن غير ممكن است تمام شادي زندگي ام توهستي تمام هيجان من , تمام اميد من چگونه مي توانم بدون تو زندگي كنم چگونه مي توانم بدون تو نفس بكشم در حا لي كه بغض كهنه اي راه نفسم را گرفته مردن براي تو با شرافت تر از زندگي كردن بدون توست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط غریبه آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط غریبه آشنا
|
|
||