در بركه ي سياه شب نور اميدي بر سراچه ي قلبم تابيد و من لبريز شدم ازعشق تو
اینقدر دلم برات تنگ شده که نمی دونم چی بگم............!
بار خدایا یاری ام کن.............!
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط غریبه آشنا
|
درباره
نگاهم حرف هاي ناگفته ي قلبم را بيان مي كند در ميان سخنانم عشق تو به وضوح پيداست اي كاش نگاهم را مي ديدي و براي لحظه اي هم شده به سخنانم گوش مي دادي اي كاش باور ميكردي بدون تو نابود ميشوم ______________________
امشب ازآسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد در زمستان دشت کاغذ ها پنجه هایم جرقه می کاود
شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره میسوزد عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جا می ماند عطر خواب آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه ی من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز خفته بر بال گرم رؤیاها همره روزها سفر گیرم بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم...تو...پای تا سر تو زندگی گر هزارباره بود بار دیگر تو...بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی است کی توان نهفتنم باشد با تو زین سهمگین توفان کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم بروم در میان صحراها سر بسایم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست